در وجه گاو!

این ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم از اون دست خاطره هایی که نه یه بار بلکه چند باری تو شعب اطراف ما اتفاق افتاد. دقیقا با همین فرم و کیفیت.gav

اولش توضیح اینکه اون شعبه ای که ما اوایل خدمت مشغول بودیم  نزدیک مرکز خرید و فروش دام قم و یکی از مراکز بزرگ کشور بود و اکثر مشتریا شغلشون یا دامداری بود و یا به نحوی با دام ارتباط داشت، مثلا فروش علوفه دام. چکهایی  که از نقاط مختلف کشور میومد همیشه بابت همین مسائل بود. مثلا طرف علوفه خریده بود  توی متن چکش نوشته بودن :در وجه آقای فلانی بابت خرید ۱۰تن علوفه و یا امثال این چیزا…

تا اینکه یه روز آقایی چکی آورد که متنش این بود: مبلغ نود و هشت میلیون ریال در وجه گاو! آورنده چک را رسما در متن چک ، گاو خطاب کرده بود. بعد که از طرف پرسیدیم متوجه شدیم هم کسی که چک را نوشته  و هم کسی که گرفته بود فکرمیکرده عبارت “در وجه” به این معناست که چک بابت خرید و فروش چی نوشته شده! قیافه طرف دیدن داشت وقتی متوجه شد که مفهومش چیه … یکی از دوستان به شوخی میگفت:این چک در وجه گاو صادر شده. گاو هم که امضاء نداره. ببره سم گاو را با استامپ جوهری کنه  بزنه پشت چک تا قابل نقد کردن باشه!!!!

پی نوشت:تصویر چک،توسط اینجانب با همون مشخصات قبلی بازسازی شده.

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

—————————————————————————————————

بوی گاز!

حس کردم بوی گاز داره فضای شعبه را می گیره..boye-gasاولش گفتم شاید اشتباه کردم ولی وقتی که همکار بغل دستیم هم به انتشار بوی گاز اشاره کرد فهمیدم قضیه جدیه. فضای شعبه بزرگ نبود و اون چن نفر همکار باقی مونده هم متوجه بو شدن. خدمتگذار شعبه سریع سراغ شیرها و شیلنگهای گاز رفت و شروع به چک کردن اونا کرد. منم به کارم ادامه دادم. نگاهم به تنها مشتری جلوی باجه ام افتاد. یه شخص میانسال بود که لباس کار صنعتی تنش بود.دیدم داره اشاره میکنه که بیا جلو!از جام بلند شدم، آروم به من گفت: نگران نباشید، بوی گاز از منه! با تعجب نگاش کردم. با صدای آروم ادامه داد: کارم پر کردن سیلندر گازه.این بوی لباسهامه!

لبخندی زدم .صداش را در نیاوردم و کارش را انجام دادم و رفت. تا دقایقی همکارا متعجب بودن که: چطور شد که یکهو بوی گاز بلند شد و با همون سرعت که اومده بود رفت!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

—————————————————————————————————

کمی لبخند

خاطره اول:

خانم جوانی حدود بیست ساله اومد جلوی باجه همکارم و سوالی ازش پرسید..این همکارمون هم که غرق در کارش بود به خانومه گفت: نه مادر!!!کارتون مربوط به باجه من نیست..بفرمائید باجه بغلی!smile

اساسا همکارمون با ” آر پی جی” زد تمام جوانی طرف را یه جا منهدم کرد!..اونم یه خانوم..همینجوریش سر یه سال کم و زیاد کردن سنشون حساسیت دارن..حساب کردم فقط یه گروه ده نفره روانشناس باید کار کنن تا این خانومه از لحاظ روحی ریست بشه و برگرده مثل اولش!

———————————————————–

خاطره دوم:

یکی از همکارا نقل می کرد که برای وصول اقساط معوق به منزل یکی از مشتریا زنگ زدیم..مادرش گوشی را برداشت و بهش گفتیم که اقساط پسرتون عقب افتاده و بیاد بانک برای پرداختش..مادره میگه: الآن خونه نیست.این شماره موبایلشه،بهش اطلاع بدین.ضمنا بهش بگید که ظهر بیادخونه خواهرش .ناهار دعوتیم!!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

—————————————————————————————————–

log out

log out یا log off..فارسیش همون خروج از سیستم یا کد کاربریه.اکثر شما با این اصطلاحات کامپیوتری آشنا هستین..از اونجایی که سیستم بانک هم یه سیستم شبکه ایه و هر کسی کد کاربری خودش را داره، برای خروج از کد کاربری خودش باید log out کنه.مثلا توی مواردی که باید نرم افزار بانک بروز بشه و یا عملیات های خاصی روی سرور انجام بشه که حداقل یه بار در روز این اتفاق میافته.اینجاست که مسئول اینکار تو شعبه به همه اپراتورها دستور خروج از کد کاربریشون را میده..با گفتن این جمله که: “همه از  شعبه خارج شین”

این پیش مقدمه لازم بود برا اینکه یه خاطره را از قول یکی از همکارا براتون نقل کنم.

همکاری میگفت: یه روز برای اصلاح به مغازه سلمونی رفته بودم…شاگرد مغازه ازم پرسید: یه سوال دارم.گفتم بپرس. گفت: اینکه تو بانکتون گفتن :”از شعبه خارج شید” یعنی چی…همکارمون که کنجکاو شده بود میپرسه: “قضیه چیه؟!”…شاگرد سلمونی هم میگه: چند روز پیش اومده بودم بانکتون، یهو یکی از همکاراتون با صدای بلند گفت:”همه از شعبه خارج شید”..من و یه آقای دیگه هم از در شعبه تون رفتیم بیرون..ولی هر چی منتظر شدیم کسی غیر از ما دو تا بیرون نیومد!!!!

———————————————————————————–

کارواش الهام!

تو این ماه آخر سالیه کم فرصت میشه به وبلاگ برسم و مطلب بنویسم ، ولی حالا که اومدم و فرصت هست یه خاطره تعریف کنم  خستگیتون در بره:

چند سال پیش تر از اینا، یه خانومی درخواست وام ازدواج داده بود.مشخصات و آدرسش را وارد سیستم کردم. تو قسمت نشانی محل کار نوشته بود: اصفهان، خیابان جی، کارواش الهام!!..با خودم گفتم: یعنی چی؟! این خانوم تو کارواش کار می کنه؟! …پرونده را به معاون دادم و گفتم: آدرس محل کار این خانوم را بخون. اونم تعجب کرد…گفت : شاید منشی بخش صدور قبض کارواشه!….

اون زمان هم اجباری در باز کردن حساب در سیستم سیبا نبود.چون در سیستم سیبا شغل را هم وارد میکنن و حداقل از اونجا متوجه قضیه می شدیم.

خلاصه ، مشخصات را با همین وضعیت وارد سیستم کردم تا اون روزی که این خانم برای تکمیل پرونده مراجعه کرد.اون وقت بود که متوجه شدیم تندنویسی و یه مقدار بد خطی این خانم باعث اشتباه خوندن محل کارش شده….اون کلمه ای که ما “کارواش الهام” خونده بودیم این بود: “کار و دانش الهام”!!!

پ ن: ۱- تا خیلیا تیکه ننداختن بگم:ما خودمون دستخطمون خیلی ستمه!

۲- آدرس و اسم بالا را به دلایلی تغییر دادم، ولی شهرش همون اصفهان درسته. اینو گفتم که یه وقت نگید که تو خیابون جی ،کارو دانش الهام نداریم!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

——————————————————————————————————

دزد کوچک…

یه خاطره مربوط به سال ۱۳۸۰:

یه جوان بود همسن و سال همون موقع خودم..یه چک صدهزار تومنی داد..پاس کردم و یه بسته اسکناس هزارتومنی تحویلش دادم…قانونا باید اسکناس را جلوی باجه شمارش کرد،وگر نه کم و کسرش گردن خود مشتریه… رفت یه مقدار اونورتر و مشغول شمارش شد…جلوی باجه ام شلوغ بود..ناخودآگاه از بین دو تا مشتریها زیر نظر گرفتمش..همینطور که شمارش می کرد ، از لای بسته چند تا اسکناس بیرون کشید و گذاشت تو جیبش…چند لحظه بعد اومد جلوی باجه و گفت:” این بسته هفت برگش کمه”……من که دیدم چکار کرده بود، گفتم : نه ، کاملا درست بوده، باید جلوی باجه شمارش میکردی. ولی طرف دائم اصرار می کرد و طلبکار باقی پول بود…وقتی دیدم وضع اینجوریه نخواستم جلوی جمع آبروش بره..از مشتری ها اجازه گرفتم و بلند شدم..طرفو به باجه آخر که خالی بود هدایت کردم..همونطور که جلوی خودش و دور از سایر مشتریها بسته اسکناس را شمارش می کردم ،آروم بهش گفتم:” ببین ، مثل بچه آدم راهت را بکش و برو، وگر نه پس گردنت را مثل اردک می گیرم و تحویل پلیس میدم تا اونا هفت برگ اسکناسی را از لای بسته کشیدی و تو جیب سمت چپ گذاشتی ، از جیبت در بیارن”…. یه لاف هم براش اومدم:”دفعه بعد هم خواستی دزدی کنی یه جایی برو که دوربین مخفی نداشته باشه”….طرف فکش افتاد…بدجور جا خورد..بسته اسکناس را از من گرفت و سریع از در شعبه خارج شد……بچه پررررررررو!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————-

خدایی که در همین نزدیکی است….

به مناسبت این روزا و شبهای قدر که همه ما یه جورایی خودمون را به خدا نزدیکتر می کنیم و حال هوای دیگه ای داریم ، یه خاطره یکی از همکارا تعریف کرده بود که خیلی به دلم نشست و به حال و هوای این ایام میخوره…

اول یه مقدمه :

همه ما بارها تجربه مشکلات سخت و برخورد به بن بست ها را در زندگی تجربه کردیم….مواقعی که فکر می کنیم واقعا زندگی برایمان غیر ممکنه و هیچ قدرت بشری ، توان حل مشکل موجود را نداره…تو یه همچین مواقعی همه ما ، حتی کسانی که اعتقاد کاملی به یه قدرت یکتای ما فوق بشری ندارند هم به طور غریزی به مبدا اصلی آفرینش متوسل میشن و از عمق وجودشون خدا را به کمک می طلبن…

ماجرا از قول یکی از همکارای دایره معاملات یا به قول مردم “مسئول وام”.

توضیح:این قضیه تقریبا مربوط میشه به سال ۸۲:

یه روز یه طلبه جوانی مراجعه کرد که از سرپرستی مجوز دویست هزار تومن وام قرض الحسنه گرفته بود برای درمان همسرش که سریع هم باید عمل میشده .تعریف می کرد که به همه جا مراجعه کرده و دست آخر که رفته سرپرستی و مدارک ارائه کرده با این مبلغ قرض الحسنه بابت کمک هزینه درمان موافقت کردن.همکارمون مدارکش را گرفته بود و تکمیل کرده بود و طبق بخشنامه ازش یه ضامن کارمند خواسته بود که طلبه جوان گفته بود که توی قم غریبه و غیر خودش و همسرش هیچ کسی را نداره، چه برسه به اینکه بخواد کارمند رسمی باشه و ضمانت کنه..همکارمون هم توضیح داده بود که ضامن الزامیه و باید هرطوری شده ضامن را جور کنه…این قضیه میگذره تا ظهر که طلبه جوان با یه ضامن معتبر کارمند میاد بانک و پرونده را تکمیل می کنه…اینکه به این سرعت ضامن جور شده بود باعث تعجب همکارمون شد و در آخر کنجکاویش باعث شد که ماجرا را وام گیرنده براش تعریف کنه.

ادامه داستان از زبان طلبه جوان: با موافقت سرپرستی بانک فکر کردم مشکلم حل شده ولی وقتی بحث ضامن وسط اومد به بن بست خوردم و از بانک بیرون رفتم…دلم خیلی گرفته بود..رفتم حرم حضرت معصومه و یه گوشه درد و دل کردم .بغض گلوم را گرفته بود ..غربت و بیماری همسرم و حالا هم این مشکل…

بعد از ساعتی از حرم بیرون اومدم ..هوا بارونی بود. سر پل نیروگاه ایستادم و منتظر تاکسی تا به منزل برم..یه چند دقیقه ای اونجا بودم که یهو یه صدایی منو به خودش آورد…نگاه کردم ، یه آقای موتور سواری بود..اشاره کرد که دارم مستقیم میرم و بیا شما را هم برسونم..ترک موتور نشستم و حرکت کرد..یه کمی که رفتیم پرسید: چیه..خیلی ناراحت و گرفته ای؟حواست به اطراف نبود.چند بار صدات کردم تا متوجه بشی و سوارت کنم… …

ماجرا را براش تعریف کردم.به محض اینکه جمله آخر قضیه را گفتم .ترمز کرد و گفت: اینکه غصه نداره،من کارمند رسمی ام، خودم ضامنت میشم ،زبونم بند اومده بود،بدون اینکه اجازه بده جمله ای دیگه بگم ،مسیر را به سمت بانک تغییر داد و الان هم در خدمتتون هستیم.

و ادامه داد که : خیلی اشتباه می کردم که گفتم توی این شهر غریبم.وقتی خدا هست انسان هیچ جایی غریبه نیست.فقط کافیه از ته دل صداش کنیم…………..

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————————–

پلیس آفریقا در بانک ملی!

اولین سال استخدامم ،حکمم را برای یه شعبه زدن که منطقه ای شلوغ بود و از لحاظ سطح اقتصادی ضعیف ..

تقریبا روبروی شعبه ما یه بانک صادرات بود که یکی دوتا از کارمنداش کمی خرده شیشه داشتند و بعضی وقتا شیطنتهاییhttp://shokri.ir/smile/07.gif می کردن که اکثرا برای ما دردسر میشد…مثلا بیشتر مواقع شعبه ما لبریز از جمعیت بود و بیشترشون برای قبض آب و برق و…اومده بودن ، وقتی به مشتریا میگفتیم که: آقا و خانم محترم ، بانک روبرویی خلوته، حداقل چند نفرتون قبضاتون را اونجا بدین، جواب میدادن: ما اونجا قبض نمیدیم، کارمنداش گفتن که پرونده قبضای ما توی بانک ملیه، اگه تو صادرات پرداخت کنین حساب نمیشه و بدهی براتون میادhttp://shokri.ir/smile/83.gif!
این یه نمونه از حرکت های شیطنت وار این جنس خرابها بود…

اینا را گفتم تا مقدمه ای باشه برای یه ماجرایی که همون سال اول استخدامم اتفاق افتاد، قضیه این بود:

ایندفعه یکی از روزای خلوت کاری بود، یه مشتری اومد جلوی باجه ام ، یه دست کت و شلوار توپ تنش بود و با یه کیف جنتلمنی دستشhttp://shokri.ir/smile/121.gif، تو همون نگاه اول حدس زدم طرف کم کمش دکترا را داره! نوبتش که شد سلام کرد، منهم گفتم : سلام قربان ، در خدمتیم.
گفت: ببخشید ، مزاحم شدم، من پلیس هستم در بخش شمالی آفریقا، توی گوشم هم یه تلفن دارم (۱)، زنگ هم میزنه، سازمان ملل گفته که برای دریافت حقوقم به شعبه شما مراجعه کنم، لطف کنید حقوق بنده را بدین ، یه خورده عجله دارم!!! http://shokri.ir/smile/154.gifhttp://shokri.ir/smile/155.gif

حداقل ده ثانیه ای هنگ کردمhttp://shokri.ir/smileys/13.gif!چی فکر میکردیم چی شد…بنده خدا حسابی مشکل داشت…مونده چی جوابش را بدم کهhttp://shokri.ir/smileys/45.gif یه وقت بهش برنخوره و سکه یه پولمون نکنهhttp://shokri.ir/smile/102.gif…گفتم: ببخشید قربان اما من نمیتونم کمکی به شما بکنم.. پرسید : چرا؟ پرسیدم: شما فرمودین پلیس بخش شمالی آفریقا هستین؟ گفت: بله… گفتم : شعبه ما طبق قرارداد حقوق بخش جنوبی آفریقا را پرداخت میکنه، بخش شمالی آفریقا مربوط میشه به بانک صادرات اون طرف خیابون!!!http://shokri.ir/smileys/4.gif
اینو که گفتم ، طرف گفت: پس خیلی عذر میخوام که مزاحم وقت شریفتون شدم، الآن میرم اونجا تا حقوقم را بگیرم، خدانگهدار!
یه نفسی به راحتی کشیدم، خودم و چندتا مشتریای تو صف؛ تو کف این جواب مونده بودیمhttp://shokri.ir/smile/11.gif…نسبت به شغل کارمندی بانک کم سن و سال بودم http://shokri.ir/smile/90.gifو از شیطنتی که در جواب حرکتای قبلی همکارای صادراتی کرده بودم خوشحالhttp://shokri.ir/smileys/19.gif! تو دلم گفتم : خدا به کارمندای صادرات رحم کنه، این آدمی که من دیدم تا حقوق پلیس شمال آفریقا را نگیره دست از سرشون برنمیدارهhttp://shokri.ir/smile/13.gif

—–جوونی کجایی که یادت بخیر!http://shokri.ir/smile/70.gifhttp://shokri.ir/smileys/4.gif

توضیح(۱):اون زمان هنوز چیزی بنام هندزفری نبود یا حداقل من ندیده بودم که بگم شاید منظور طرف این بوده!

——-

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

—————————————————————————————————–

جام کجاست؟!

یکی از دوستان یه لطیفه بانکی برام تعریف کرد که من یاد ماجرایی افتادم که چندسال قبل اتفاق افتاد و یه ذره شبیه هم بود، اول ماجرا را براتون میگم ، بعدهم جوک رفیقمون را…………….
————————————————

با عجله از در شعبه اومد تو……. یه نگاه به صف طولانی جلوی باجه سیبا انداخت و مستقیم اومد اول صف جلوی باجه من…
پرسید: آقا ببخشید، “جام“اینجاست؟
من سریع دوزاریم افتاد که طرف به جای بانک ملت اومده توی بانک ملی و می خواد چک جاری جام بانک ملت را پاس کنه .
خواستم راهنماییش کنم که نفری که اول صف بود یه نگاه غضب آلود بهش کرد و زودتر از من گفت: نه عزیز من، اینهمه آدم را نمی بینی که توی صف وایسادن، “جات” آخر صفه، برو اون آخر…..
————————————————————————–

اینم جوک رفیقمون:
یه باغبون میره بانک ملی چک پاس کنه، بانکیه ازش می پرسه: چک سیباس؟
طرف میگه : نه، بابت گردوهای پارساله!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

—————————————————————————————-

ریش مثلثی در بانک!

این ماجرا مربوط میشه به سه چهار سال پیش و باز هم در یکی از روزهای شلوغ شعبه!rish-mosallas

بین افرادی که توی صف جلوی باجه من بودن یه جوان خوش هیکل هم توی صف بود که مثل یه سری از هم سن و سالهای ما مدل موhttp://shokri.ir/smile/60.gif و ریش خاص خودش را داشت..از این مدل ریشهایی که همه صورتشون را اصلاح می کنند و فقط یه مثلث زیر لب مبارک باقی می ذارن ..مثل همین عکس …..(البته ایشون ، آقای وینگاداکه سابقا سرمربی پرسپولیسhttp://shokri.ir/smileys/ceerang210.gif بودند،سن و سالی ازشون گذشته یه کمی قباحت دارهhttp://shokri.ir/smileys/4.gif)

همونطور که سخت مشغول انجام امور مشتریان بودم نگاه های چپ چپhttp://shokri.ir/smile/64.gif نفر جلویی این بنده خدا توجهم را جلب کرد…بعد از چند دقیقه یکهو با اشاره به چونه این جوون گفت: ببخشید آقا، این یه تیکه را یادتون رفته اصلاح کنیدhttp://shokri.ir/smile/20.gif…تا این جمله را گفت ، اون جوان گفت : “منو مسخره می کنی”http://shokri.ir/smile/128.gif و بلافاصله کاپشنش را درآورد و پرت کرد روی صندلی های انتظار شعبه و در یک چشم به هم زدن یقه طرف گرفت و شعبه شد میدون جنگ!http://shokri.ir/smile/111.gif بقیه هم ریختن وسط و مشغول جدا کردن اون دونفر…اون طرف هم هی قسم و آیه می آورد که من چه می دونستمhttp://shokri.ir/smile/19.gif ، فکر کردم موقع اصلاح یادت رفته و جا افتاده! اون جوان هم با این حرف بیشتر عصبانی شد و گفت: بچه گول میزنی، یعنی تو با این سن و سال از این مدلها ندیدی؟http://shokri.ir/smile/128.gif…باز هم ادامه درگیری فیزیکی….http://shokri.ir/smile/102.gif

خلاصه سرتون را درد نیارم ، به هزار مصیبت مردم این غائله را تمومش کردن…ولی همه اونایی که اونجا بودن و من و شما که این ماجرا شندیدین خوب می دونیم که اون طرف خواست جوان مردم را دست بندازه !

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

——————————————————————————————————

طبقه پایین

حدود پنج شش سال قبل که شعبه بلوار امین مشغول بودیم، یکی از مدارس بزرگسالان (که معمولا امتحانات افراد تجدیدی یا به قول یکی از همکاران : تیزهوشان ! در اونجا برگزار می شد) در شعبه ما حساب داشت و اکثر محصلین وجوه امتحانات را در باجه مستقر در طبقه پایین شعبه واریز می کردند…

یه روز گرم تابستان بود که آقایی اومد و درباره واریز وجه به حساب این مدرسه سوال کرد.من هم طبق معمول که همه را به باجه طبقه پایین هدایت می کردیم, گفتم : برو پایین….

حدود نیم ساعتی گذشت ؛ همان شخص با چهره ای گرفته که تمام صورتش از گرمای هوا خیس عرق بود اومد جلوی باجه من و گفت: مرد حسابی چرا درست راهنمایی نمی کنی ؛ من تا یک کیلومتر پایینتر رفتم ولی چیزی نبود؟!!!!!!

نگو طرف با شنیدن جمله ” برو پایین ” راهش را گرفته بود و تا انتهای بلوار امین رفته بود ؛ حالا بماند اینکه تا  انتهای بلوار دنبال چی می گشته !!

طرف بعد از اینکه متوجه اشتباهش در گرفتن معنی جمله شد کمی از عصبانیتش کم شد و لبخندی زد و رفت پایین….

 

 

 

 

 

 

————————————————————————————————————————-

خالی بند!

دروغ که حناق نیست!
کنتور هم نداره، بابتش مالیات هم نمی گیرن!
اواسط روز که سخت مشغول کار روزانه پشت باجه بودم، تلفن همراه یکی از مشتریان زنگ خورد. یه مرد حدودا ۵۰ساله با چهره ای کاملا موجه!
بلند صحبت میکرد: “الو..سلام ..خیلی مخلصیم آقا…در خدمتیم…..چی فرمودین؟؟…آقا شرمنده…من الآن قم نیستم!!!! جاتون خالی الآن مشهد نایب الزیاره ایم !!!!! وگر نه پولتون را جور می کردم………….”
من نمی دونم این جور آدما با چه جراتی مثل نقل و نبات خالی می بندند…
آخه آدم حسابی نمی گی یه وقت از در شعبه رفتی بیرون و طرف اتفاقا اون طرفا دیدت ، چی جواب میدی؟
حالا خالی بستی هیچ ، چرا از مشهد و زیارت و دین مایه میزاری؟!!! امام هشتم میزنه کمرت!
اینا به کنار؛ چطور روت میشه اینجوری بلند بلند خالی ببندی که توجه همه را توی شعبه جلب کنی…. من یکی که جای اون یارو خجالت می کشیدم…
به قول معروف: بابا تو دیگه کی هستی؟!!!!!!

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————————