همکار هنرمند،آقای علی اصغر شهبازی

در مورد فیلم ” جدایی نادر از سیمین ” زیاد شنیدین…فیلمی که با فروش ۱۰ میلیون دلار در سطح جهانی ، لقب پر فروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران را به خودش اختصاص داد.

داستان این فیلم به این صورته که :

سیمین (لیلا حاتمی) می‌خواهد به همراه همسرش نادر و دخترش ترمه (سارینا فرهادی) از ایران برود و همه مقدمات این کار را فراهم کرده. اما نادر (پیمان معادی) نمی‌خواهد پدرش(علی اصغر شهبازی) را که از بیماری آلزایمر رنج می‌برد تنها رها کند. این اختلافات باعث می‌شود سیمین از دادگاه درخواست طلاق کند اما دادگاه درخواستش را رد می‌کند و مجبور می‌شود به خانه پدرش برگردد. ترمه تصمیم می‌گیرد پیش پدرش نادر بماند به امید اینکه مادرش سیمین پیش آنها برگردد. نادر نمی‌تواند از عهده مراقبت از پدرش بر بیاید پس برای این کار یک مستخدم به نام راضیه (ساره بیات) استخدام می‌کند. این زن جوان که باردار است این کار را بدون اطلاع همسرش حجت (شهاب حسینی) قبول کرده‌است. یک روز نادر به خانه برمی گردد و پدرش را در حالی که طناب پیچ شده و تنها رها شده می‌بیند. وقتی راضیه به خانه بر می‌گردد دعوای شدیدی در می‌گیرد که عواقب تراژیک آن نه تنها زندگی نادر را زیر و رو می‌کند بلکه تصویر دخترش از او را دستخوش تغییر می‌کند.

علی اصغر شهبازی

اما نکته جالب این فیلم برای ما بانکی ها ، حضور آقای علی اصغر شهبازی ، همکار بازنشسته ماست که قبل از این هم در فیلم “زیر درخت هلو” هنرنمایی کرده بود.

آقای شهبازی متولد آذرماه ۱۳۰۱ شمسیه که در سال ۱۳۲۰ وارد بانک ملی شده و بعد از سی سال خدمت پرافتخار در شعب مرکزی و بازار تهران در سال ۱۳۵۰ به افتخار بازنشستگی نائل اومده.

متن زیر ، گفتگوی همکاران ما با آقای شهبازی است که در مجله بانک ملی هم چاپ شده:

چند سال دارید ؟علی اصغر شهبازی
متولد سال ۱۳۰۱ هستم. ۸۹ سال دارم و از سال ۱۳۲۰ تا۱۳۵۰ در شعب مرکزی و بازار بانک ملی ایران فعالیت کرده ام.
این همه شادابی را چگونه در خود ایجاد کرده اید؟
۳۰ سال است که روز را با ورزش شروع می کنم. ساعت چهارصبح بیدار می شوم و بعد از انجام کارهای شخصی به پارک رفته و از ساعت ۶ تا ۸ صبح ورزش می کنم. به همین دلیل است که همیشه نتیجه آزمایش های پزشکی ام مطلوب است و دکترها می گویند مشکلی نداری. شما هم اگر مثل من عمل کنید، همین نتیجه را خواهید گرفت.
چگونه شد پا به عرصه سینما گذاشتید؟
یک روز صبح بعد از نرمش در پارک ملت نشسته و با دوستانم مشغول استراحت بودیم که دستیار آقای ایرج طهماسب مرا دید وبرای بازی در فیلم «زیر درخت هلو »در نقش پدر خانواده انتخاب نمود. هنگام تست دادن، آقای طهماسب گفت: شنیده ام صدای خوبی هم داری. همان موقع یک آهنگ قدیمی معروف را برایش خواندم که در فیلم نیز مورد استفاده قرار گرفت.
آیا بعد از فیلم آقای طهماسب پیشنهادهای دیگری هم داشتید؟
بعد از پایان فیلمبرداری، برای دیدار فرزندانم به کانادا رفتم.پس از بازگشت متوجه شدم در زمانی که ایران نبودم، فیلمسازان زیادی برای پیشنهاد کار با من تماس گرفته بودند ولی نتوانسته بودند به من دسترسی پیدا کنند.
بازی در فیلم «جدایی نادر از سیمین » چگونه رقم خورد ؟
آقای فرهادی- کارگردان فیلم- برای پیدا کردن بازیگر این نقش به آسایشگاه های زیادی سر زده بودند، اما فرد مناسبی را پیدا نکرده بودند. در نهایت به پیشنهاد همسرشان که بازی من را در فیلم زیر درخت هلو دیده بودند، با من تماس گرفته و از من دعوت به همکاری نمودند.
چطور نقش پدر خانواده را تا این حد حرفه ای بازی کردید؟
نقشم را به خوبی دریافت کردم و براساس توصیه های آقای فرهادی به تمرین پرداختم. البته ناگفته نماند فضای گروه آنقدر خوب و صمیمی بود که همه از نتیجه کار راضی شدند.
مهم ترین افتخار کسب شده توسط این فیلم چه بوده است؟
فیلم «جدایی نادر از سیمین » به عنوان یک فیلم ایرانی برای اولین بار توانست در جشنواره مهم برلین سه مقام کسب کند که آقای اصغر فرهادی برای فیلمنامه، خانم سارینا فرهادی برای بازیگری و خرس نقره ای نیز برای بازیگری به من اهدا شد.
به نظر شما تأثیرگذارترین بخش فیلم «جدایی نادر از سیمین » کدام سکانس بود؟
یادم نمی رود موقع گرفتن سکانس حمام ، آقای فرهادی و آقای کلاری به شدت منقلب بودند و اشک می ریختند. آقای کلاری که اصلاً نتوانست ادامه دهد و فیلم برداری را قطع کردند.این سکانس چند بار تکرار شد.
کمی از زندگی خود بگو یید.
سال ۳۲ در حالی که ۳۰ سال داشتم، ازدواج کردم. حاصل اینازدواج ۳ فرزند پسر است که دو تا از آنها در کانادا و دیگری درایران زندگی می کنند.
از بانک چه خاطراتی دارید؟
روزهای کار در بانک سرشار از خاطرات شیرین بود. محیط بانک هم مانند حالا بسیار صمیمی و دوستانه بود. با همکاران کار می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم و هم درد بودیم.
و سخنی با مسئولان بانک.
از زمان حضور آقای خاوری به عنوان مدیرعامل بانک ملی ایران ، سطح برخورد با کارکنان بازنشسته ارتقای چشمگیری داشته است. در کنار آن رسیدگی بانک به وضع معیشتی بازنشستگان نیزخوب و راضی کننده بوده است. به همین منظور، به جز تقدیر وتشکر خود و تمامی بازنشستگان سخنی با مدیرعامل بانک ندارم.

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————————–

خدایی که در همین نزدیکی است….

به مناسبت این روزا و شبهای قدر که همه ما یه جورایی خودمون را به خدا نزدیکتر می کنیم و حال هوای دیگه ای داریم ، یه خاطره یکی از همکارا تعریف کرده بود که خیلی به دلم نشست و به حال و هوای این ایام میخوره…

اول یه مقدمه :

همه ما بارها تجربه مشکلات سخت و برخورد به بن بست ها را در زندگی تجربه کردیم….مواقعی که فکر می کنیم واقعا زندگی برایمان غیر ممکنه و هیچ قدرت بشری ، توان حل مشکل موجود را نداره…تو یه همچین مواقعی همه ما ، حتی کسانی که اعتقاد کاملی به یه قدرت یکتای ما فوق بشری ندارند هم به طور غریزی به مبدا اصلی آفرینش متوسل میشن و از عمق وجودشون خدا را به کمک می طلبن…

ماجرا از قول یکی از همکارای دایره معاملات یا به قول مردم “مسئول وام”.

توضیح:این قضیه تقریبا مربوط میشه به سال ۸۲:

یه روز یه طلبه جوانی مراجعه کرد که از سرپرستی مجوز دویست هزار تومن وام قرض الحسنه گرفته بود برای درمان همسرش که سریع هم باید عمل میشده .تعریف می کرد که به همه جا مراجعه کرده و دست آخر که رفته سرپرستی و مدارک ارائه کرده با این مبلغ قرض الحسنه بابت کمک هزینه درمان موافقت کردن.همکارمون مدارکش را گرفته بود و تکمیل کرده بود و طبق بخشنامه ازش یه ضامن کارمند خواسته بود که طلبه جوان گفته بود که توی قم غریبه و غیر خودش و همسرش هیچ کسی را نداره، چه برسه به اینکه بخواد کارمند رسمی باشه و ضمانت کنه..همکارمون هم توضیح داده بود که ضامن الزامیه و باید هرطوری شده ضامن را جور کنه…این قضیه میگذره تا ظهر که طلبه جوان با یه ضامن معتبر کارمند میاد بانک و پرونده را تکمیل می کنه…اینکه به این سرعت ضامن جور شده بود باعث تعجب همکارمون شد و در آخر کنجکاویش باعث شد که ماجرا را وام گیرنده براش تعریف کنه.

ادامه داستان از زبان طلبه جوان: با موافقت سرپرستی بانک فکر کردم مشکلم حل شده ولی وقتی بحث ضامن وسط اومد به بن بست خوردم و از بانک بیرون رفتم…دلم خیلی گرفته بود..رفتم حرم حضرت معصومه و یه گوشه درد و دل کردم .بغض گلوم را گرفته بود ..غربت و بیماری همسرم و حالا هم این مشکل…

بعد از ساعتی از حرم بیرون اومدم ..هوا بارونی بود. سر پل نیروگاه ایستادم و منتظر تاکسی تا به منزل برم..یه چند دقیقه ای اونجا بودم که یهو یه صدایی منو به خودش آورد…نگاه کردم ، یه آقای موتور سواری بود..اشاره کرد که دارم مستقیم میرم و بیا شما را هم برسونم..ترک موتور نشستم و حرکت کرد..یه کمی که رفتیم پرسید: چیه..خیلی ناراحت و گرفته ای؟حواست به اطراف نبود.چند بار صدات کردم تا متوجه بشی و سوارت کنم… …

ماجرا را براش تعریف کردم.به محض اینکه جمله آخر قضیه را گفتم .ترمز کرد و گفت: اینکه غصه نداره،من کارمند رسمی ام، خودم ضامنت میشم ،زبونم بند اومده بود،بدون اینکه اجازه بده جمله ای دیگه بگم ،مسیر را به سمت بانک تغییر داد و الان هم در خدمتتون هستیم.

و ادامه داد که : خیلی اشتباه می کردم که گفتم توی این شهر غریبم.وقتی خدا هست انسان هیچ جایی غریبه نیست.فقط کافیه از ته دل صداش کنیم…………..

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————————–

بازگشت…..

سلام…

بعد از یه مدت دوری باز برگشتم…

متاسفانه امسال سال بخت و اقبال وبلاگم نبود…

ماجرای تعطیلی طولانی اینجا:

اون اتفاق تلخی که اردیبشت ماه برای خانوادمون رخ داد باعث شد که چند هفته ای دست ودلم به وبلاگ نویسی نره و یه مدتی بروز نشه…وقتی که دوباره خواستم بنویسم و از بابت پیامهای دوستان تشکر کنم، یه دستکاری اشتباه تو قالب و سورس نرم افزار وردپرس وبلاگم ،دسترسی من را به قسمت مدیریت نوشته هام و نظرات کاربرای محترم وبلاگ قطع کرد و عملا تو مدیریت صفحات یه هیچکاره تمام عیار شدم..

تو این قضایا تنها چیزی هم که نصیب من شد، شرمندگی از همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ ناچیز بود که با پیامهای قشنگشون ، هر کدوم به نحوی ابراز همدردی خودشون را بابت درگذشت خواهرزاده ام ابراز می کردن..و افتخار کردم به داشتن دوستان زیادی که هر چند افتخار دیدار چهره به چهره با این عزیزان را نداشتم اما نوشته هاشون باعث دلگرمی و آرامش می شد…

بعد از مدتی تلاش و همفکری با تعدادی از دوستان برنامه نویس مشکل رفع شده بود که ایندفعه دستورالعمل دولت محترم! آمریکای عزیز و تحفه ای که در تصویر مشاهده می کنید! اساسا کاسه کوزه بساط ما را به ریخت …ورود به وبلاگ و مواجه شدن با این پیغام :”this account has been suspended

دلیلش را واقعا نمی فهیمیدم ولی با شرکت سرویس دهنده که تماس گرفتم فهمیدم که چون دامنه وبلاگ ir بوده و فضای وبلاگ هم روی یه سرور آمریکایی قرار داشته ، طبق بخشنامه جدید دولت آمریکا که خیلی ادعاش میشه!مسدود شده و تمام نوشته ها و مطالب چندساله دود و شده و رفته هوا!!

روی تمام این بدشانسی ها عدم پشتیبان گیری از وبلاگ را هم اضافه کنید…

بنده خدا آقای واعظی، مدیر شرکت “آسان هاست” چقدر با این زبون نفهما! ایمیل رد و بد کرد تا راضیشون کنه که خوش انصافا ، سرور را که مسدود کردید، پولش را هم که بالا کشیدید، لااقل بگذارین یه پشتیبان کامل از سایتهای موجود تهیه کنیم و بساطمون را روی سرور یه کشور دیگه پهن کنیم… اونا هم بالاخره یه چند ساعتی از خر شیطون پیاده شدن و اجازه تهیه پشتیبان از مطالب را دادن.بعدشم این شد که الآن با همون وبلاگ قبلی اما روی سرور یه مملکته دیگه در خدمتتون هستم.

ضمنا اشکال و به هم ریختگی که احتمال داره در صفحات وبلاگ دیده بشه در حال رفع شدنه..

ایشااله که این آخرین باری باشه که وبلاگ اینقدر طولانی تعطیل میشه….

http://www.shokri.ir/banknevesht/wp-content/themes/the-book/the-book/images/mohr1.gif

————————————————————————————————————–